تبلیغات
نی نی دانشجو

پیشی و نی نی توی پارک کاشانی

12:48 ب.ظ - دوشنبه 31 مرداد 1390 // نویسنده: مرتضی فروتن تنها

وسط امتحانات بود ، امتحانات ترم دوم

میرفتم کتابخونه ، آخه حوصله نداشتم ، هی برم خونه باز واسه نهار یا شام بیام سلف ، مستقیم واسه نهار میومدم سلف می موندم ، یکی دو ساعت استراحت می کردم و بعدش می رفتم سراغ درس ...

سرم تو کتابم بود ، ذهنم تو هر جا که عقل جن هم به اونجاها نمیرسه بود ، خسته که میشدم میرفتم پارک پایین دانشکده ، اونجا یه نیم ساعتی مینشستم ، اگر خیلی دلم میگرفت  و حوصلم سر میرفت ، زنگ می زدم یکی از گل پسرا یا چندتاشون بیان اونجا که با هم بحرفیم ...

ساعتای سه و نیم بود که دیگه از بی حوصلگی رفتم سمت پارک ، رفتم تو پارک و کنار آبنمای وسط پارک روی یه صندلی نشستم ، 10 دقیق بیشتر نگذشته بود که سرو کله یه پسر با یه گربه کوچولو و موچولوی دوست داشتنی پیدا شد ...

گربه اینقدر کوچولو و ناز و دوست داشتنی بود که نگو ، J خیلی کوچولو بود

رفت کنار یه درخت ، پسره هم رفت سمتش ، پسره هنوز دوم یا سوم دبستان بیشتر نبود ، دیدم سنگ برمیداره میزنه سمت گربه ، گربه بد بخت هم فقط میو میو میکرد L ، سریع رفتم سمت پسره گفتم : چیکارش داری ؟ چرا اذیتش می کنی ؟ ....

می خندید !!! بهش گفتم بچه کجایی ؟

گفت : بم !!!!

گفتم دوست داری کسی بیا بهت سنگ بزنه ؟

گفت : مگر من گربه هستم ؟

خندم اومد و گفتم : مگه به گربه ها سنگ می زنن ؟

گفت : آره .

گفتم کی ؟

گفت : من .

گفتم دیگه کی .

گفت : دیگه ندیدم !!! ( از خنده و تعجب زیادی گیج شدم )

گفتم : گربه رو هم خدا آفریده ، نباید اذیتش بکنی

گفت : باید اذیتش کنم

گفتم : چرا؟

گفت : چون زورم بیشتره !

گفتم : هر کی زورش بیشتره ، اذیت باید کنه

گفت : آره

گفتم : من زورم بیشتره ، اذیتت کردم (  شایدم زورم کمتر بود J )

گفتم : خدا زورش بیشتره ، اذیتت کرده

گفت : نه

خدا رو شکر بلاخره قبول کرد که نباید اذیت کنه ! خیالم یک کمی راحت شد و دوباره رفتم روی صندلی نشستم ، داشت با گربه بازی می کرد که 2 تا پسر کوچولوی دیگه هم پیداشون شد ...

رفتم یه چیزی بگیرم که بخورم و برگردم دوباره تو پارک ... وقتی برگشتم ، چشمتون روز بد نبینه ... 3 تا پسر رفتن وسط حوض آب ... گربه کوچولوی مظلوم رو انداخته بود توی آب ...

به دو تا پسر تازه وارد گفتم : گربه رو از آب در بیارن ...

تو عمرم اینجور پسری ندیده بودم ، آخه یه بار دیگه هم گربه رو انداخت تو آب ...

از قدیم ندیما گفتن : تا سه نشه بازی نشه

من هم یه دعوایی با پسره کردم ، اینقدر از دعوا کردنم خندم اومده بود

گربه اینقدر ناز و گشنگ بود ، وقتی خشک شده بود ، بچه ها آوردنش کنارم و ازم اجازه می گرفتن تا با خودشون ببرنش ، داشتم باهاشون صحبت میکردم که گربه ازم میومد بالا ، که خدا رو شکر پسرا زود اینو بر میداشتنش ، اینقدر می ت ر س ی د م

بهشون اجازه دادم J

برگشتم درس بخونم ، حدود 2 ساعت گذشته بود ...

نیم ساعت درس خوندم ، دلم واسه پیشی کوچولو تنگ شد ، دوباره برگشتم پیشش ...

پایان




برچسب ها : گربهپ , گربه , پیشی , نی نی , آب , خاطره , دانشکده , مطالعه , امتحانات , امتحان , درس , کتابخونه ,
دنبالک ها : سایت شخصی آقا مرتضی ,


سرور مجازی

ماکت سازی

نمای کامپوزیت

پارتیشن شیشه ای و پارتیشن اداری

لوازم جانبی موبایل

نرم افزار پخش مویرگی